این روزها تلخ می گذرد ، دستم می لرزد از توصیفش ! همین بس که : نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی، مثل خودکشی است ،با تیغِ کُند.
ساقیـــــا امشب صدایت با صدایم ساز نیست
یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست
ساقیــــا امشب مخـــــالـــــف مـــی نــــــــوازد تار تو
یا که من مست و خــرابم یا که تارت تار نیست
هر اهنگی که گوش میدهم
به هر زبانی که باشد
بغضم میشکند
نمیدانم
بغضم به چند زبان دنیا مسلط است
میان ماندن و نماندن
فاصله تنها یک حرف ساده بود
از قول من
به باران بی امان بگو :
دل اگر دل باشد ،
آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد
بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته
آسمان پر باران چشم هایم
بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه
بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد
وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟
این روزها من
خدای سکوت شده ام
خفقان گرفته ام تا
آرامش اهالی دنیا
خط خطی نشود...
اینجا زمین است
اینجا زمین است رسم آدمهایش عجیب است
اینجا گم که میشوی
بجای اینکه دنبالت بگردنن
فراموشت میکند
کاش بودی و میفهمیدی وقت دلتنگی یک آه چه وزنی دارد!
لطفاهی نپرس دلتنگی چه معنی دارد؟!
دلتنگی معنی ندارد... درد دارد...
متاسفم
سلام
امشب خل شدم حال و حوصله ندارم دلتنگم
اومدم اینجا چرت و پرت مینویسم
منو چرت و پرت؟
ناامید شدم از خودم
حالا بیخیال مهم نی فقط حالم خوب نَبید
گاهــی باید نباشــی ... تا بفهمــی نبودنت واسه کی مهمه ...
؟! اونوقته که میفهمی بایــد همیشه با کی باشی ....
بــی شــــکـــــ . . .
جهــــان را بـــه عشــــق کســی آفـــریـــده اند
چـــون مـــن کـــه آفـــریـــده ام از عشـــــق
جهـــانی بـــرای تـــــو. . .
متاسفم
به خوابی هزار ساله نیازمندم
تا فرسودگی گردن و ساق ها را از یاد ببرم
و عادت حمل درای کهنه ی دل را
از خاطر چشمها و پاها پاک کنم
دیگر هیچ خدایی
از پهنه مرا به گردنه نخواهد رساند
و آسمان غبارآلود این دشت را
طراوت هیچ برفی تازه نخواهد کرد
صـدای پای تو که می روی
صـدای پای مــرگ که می آید . . . .
دیـگر چـیـزی را نمی شنوم !
از شوق به هوا
به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصف شب است
چشم میبندم که مبادا چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم
سال هاست که مرده ام ...
اینجا همه خوبند ، خیالت راحت !
من مانده ام و چهارتا هم صحبت
این گوشه نشسته ایم و دلتنگ توایم
من ، عشق ، خدا ، عقربه های ساعت …
متاسفم
یاد گرفتـــه ام
انسان مدرنـــی باشــــم
و هــر بار که دلتنـــــــگ میشــــوم
بـه جای بغـــــض و اشــــک
تنهـــا به این جملـــه اکتفــا کنـــم کــه
هوای بـــد ایــن روزهــا
آدم را افســــــــرده میکنـد ..!
دوست دارم برم جایی که :
نه آسمونش
نه صدای مردمونش
نه غمش
نه جنب و جوشش
نه گلای گل فروشش
مثل اینجا آهنی نیست !
این که می نویسم
نامه نیست خیال است
کاش به انتهای سطرها که می رسم
تو لااقل خیال نباشی
بیایی!
شاید برایت عجیب ست این همه آرامشم !
خودمانی بگویم ؛ به آخر که برسی ، دیگر فقط نگاه میکنی . . .
وقتی کسی رو دوسـت داری
حــــاضری جون فداش کــنی
حـاضری دنـــــــــــیا رو بــدی
فـــــقط یه بار نگـــــاش کنی
بخاطـــــــرش داد بــــــــزنی
بــــخاطرش دروغ بگـــــــــی
رو همــه چـی خط بکشـــی
حتی رو برگ زندگـــــــــــــی
وقتی کســـــــــی تـو قـلبت
حاضری دنــــــــــــیا بد باشه
فقـط اونی که عشـــــــــقته
عاشقی رو بلــــــــــــد باشه
قیــــــــد تمام دنیـــــــا رو
،به خـاطــــــــر اون مـیــــــــزنی
خیـلی چیزا رومیشـکنــــــــی
تـا دل اونو نشــــکنــــــــــــی
وقتی تـــــــــــــــو قلبت،
یه چـیز قیمتـــــــــــی داری
دیگه به چشمت نمـیـاد
اگرچه ثـــــــــــــروتـی داری
حاضری قلـــــــب تـو باشــه
پـــــــیش چشــــای اون گرو
فقــــــــــط خـدا نکــرده اون
بهت یــــــــــــه وقــت نـگـه برو
وقتـــــــــــــــی بشیــنه بـه دلــــــت،
از هـــــمه دنیا میگـــــــــذری
تولــد دوبارته....
اســــــــــــــــمشو وقتـــی میـــبری
حــــــــــــاضـــری
جونتـــــــــــــــو بــدی
، کـــه خارتوی دســــــــــــــــتاش
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــره
حـــــــتـی یــــــــــــــه ذره
گـــــــــــــــرد و خـــــــــــاک
تـــو مـعبــــــــــــــــــــــــد
چشــــــــــــــــــــــاش نـره